خرید بک لینک

اخرش به طلاق کشید........

خانومه،صبح ساعت 7 میرفت واس پرستاری تو بیمارستان تا ساعت 10 شب....(میگفت زن باید مقتدر باشه)

راستی 12،13 ساعت سر کار بوده و خلاصه،کلّی با آقای دکتر و خانم دکترها بعنوان همکار و رفیق بگو بخند داشتند و خلاصه کلّی با هم سر و کلّه زدن....

حالا که شب میرسید خونه>>>>خانومه خسته و کوفته و دیگه از فرط خستگی اخلاقش بد شده و خوابش میاد و حوصله حرف زدن با شوهرش رو نداشت.

این کار هر شبش بود وقت رسیدگی به بچه و شوهرش رو نداشت

ولی بجاش شب میخوابید و استراحت میکرد ،تا صبح که سر کار میره، با همکارهاش کلی بگن و بخندن وخاطره واسه هم تعریف کنن.

تا اینکه از هم خسته شدن و .... آخرش به طلاق کشید...

کمی با هم زندگی کنیم....

بدور از کینه....

بدور از ناراحتی و ضعف اعصاب و...

کمی با منش أئمه علیهم السلام باشیم....

تــلــنـگـر تـفـکــر

برچسب: نویسنده: مریم کریمیان تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 22:30

صفحه بندی